ameernameh

 

 

مفاهیمی همچون اخلاق و فردگرایی در بنیان فردگرایی هیچ تعریفی نمیتواند داشته باشد. اخلاق و آزادی نسبتی است از رابطه من با طبیعت و دیگران که جامعه را تشکیل میدهند. اخلاق و آزادی را نمیتوان در انزوای فردی و در نسبت من با من تعریف و تبیین کرد و این مفهوم معنای خود را جز در جامعه باز نمی یابد. این جامعه است که به من به عنوان یک فرد معنا و هویت میدهد و اصلا فردیت در مقابل جمع معنا پیدا میکند . من زمانی میتوانم واژه من را برای خطاب به خود به کار برم که نسبتی از من در برابر جز من را درک کرده باشم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۸ - امير شعبانپور

نقد هگل بر دمکراسی

چند وقتی است که در حال مطالعه هگل هستم. متاسفانه بیشتر کتابهایی که از این فیلسوف بزرگ آلمانی ترجمه شده اصلا خوب نیست مخصوصا ترجمه خانم دکتر زیبا جبلی که معلوم نیست دکتراش رو از کجا گرفته که کتاب "پدیدار شناسی روح" اثر "هگل" رو ترجمه کرده بدون نوشتن حتی یک دانه پانوشت و نمیدانم کتاب به این مشکلی را چطور از زبان آلمانی به فارسی برگردانده که هیچ واژه نامه ای در کتاب وجود ندارد. حتما ایشان با تسلطی که به زبان آلمانی و هم به زبان فارسی دارند توانسته اند به راحتی برای تمام واژه های فلسفی آلمانی معادل فارسی پیدا کنند که این هم خودش جای بسی شگفتی دارد.

متن کوتاه زیر از یک مقاله از لئو راوچ است که به تازگی کتابش هم توسط انتشارات پرسش چاپ شده و در بازار موجود است. 

 

نقد هگل بر دمکراسی

 تاریخ افزوده بر چیزهای دیگر متضمن ستیز است . کامیابی این ستیزه ها حقانیت ارزشهایی معین و نابسندگی برخی دیگر را به نمایش میگذارد. به نظر هگل "مطلقی" در کار نیست . "روا" و "ناروا" از نظر تاریخی، نسبی است . این رویکرد به ارزشها، که آنها را از نظر تاریخی نسبی میسازد "تاریخی گری" نامیده میشود.

در مثل آیا ما میتوانیم بگوییم که دمکراسی شکل منحصر به فردی از حکومت است که برای همه مردمان در همه زمانها و در همه شرایط "روا" است؟ آشکار است که دمکراسی را باید در چهارچوب سنتهایی که بر آنها تکیه دارد ، مشکل های ویژه ای که میخواهد حل کند، روح فرهنگی که تکامل میبخشد، مشاهده کرد . اگر ما این شرایط را نادیده گیریم و بگوییم دمکراسی به طور مطلق "روا" است ، آنگاه باید فرض کنیم که دمکراسی رواست زیرا همان معنا را نزد ملتی با سنت دیرپای حقوق مدنی و خود سامان  دهندگی دارد که نزد ملتی دیگر با سنت بردگی فئودالی. آنگاه می بینیم که دمکراسی ، یا هر نظام دیگر ارزشها را باید به طور تاریخی دید و داوری کرد.

نقد دمکراسی: هگل دل مشغولی انگلیسی را به تشریفات و رویه های (انتخاباتی) تو خالی و منحط میشمارد. شیوه عمل شما همان اندازه حیاطی نیست که مشارکت مردم در انجام آن. در رای گیری به آن صورت هیچ چیز قدسی وجود ندارد- و رای گیری در دست گروه انتخاب کننده ای ناآگاه و غیر مسئول میتواند همچون استبدادی از هر نوع فاجعه آمیز باشد. آزادی گرایی همیشه به دمکراسی در مقام بهترین مانع خودکامگی نگریسته است ولی حتی جان لاک هرگز در نیافت که دمکراسی خود میتواند خودکامه باشد. تشریفات پوچ، بازی با اعداد است، و دولت را چیزی بیش از مجموعه ای از افراد مساوی و قابل معاوضه نمیداند که هر کدام رای مشابه دارند. این تشریفات به این صورت ، کیفیت را به کمیت کاهش میدهد – و چنان پوچ است که دو گروه متخاصم در دادگاه داوری حاضر شوند، گروهی پنج و گروه دیگر ده گواه(شاهد) حاضر کند و سپس هیئت منصفه به سود گروه دوم رای دهد به این دلیل که شمار طرفداران این گروه بیشتر است. دادگری وایکینگ ها (vikings) از همین قماش بود. این قسم دادگری عبث است زیرا ما انسانها همگی دارای ارزشی یکسان نیستیم. به همین شیوه پارلمان انگلستان با تاکید بر رویه رای گیری و شمارش سر و کله افراد حاضر در جلسه ، یادگار پوسیده فئودالیسم است.

 

 

نوشته : لئو راوچ

ترجمه: عبدالعلی دست غیب

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۸ - امير شعبانپور

مفهوم آزادی

از خصوصیات ویژه انسان این است که دارای مفاهیم است. ما هرآنچه که در این دنیا درک میکنیم و راجع به آن حکم میدهیم به دلیل داشتن همین مفاهیمی است که همواره درون ذهن ما وجود دارند. ذهن انسان سرشار است از مفاهیمی همچون عشق ، عدالت ، آزادی ، انسان ، خدا و بسیاری چیزهای دیگر. اینها واژگانی هستند که برای همه ما آشنا هستند و هر کس برای خود درکی از آن دارد و به گونه ای آن را میبیند و بیان میکند. این مفاهیم مطلق هستند و به صورت یک مفهوم متعالی همیشه در ذهن ما وجود دارند و پیوسته در جستجو و متعیین کردن مصادیق خود. ما مفهوم انسان را به انسان اطلاق میکنیم در حالی که ما مصادیق انسان هستیم نه مفهوم انسان . وقتی به ما میگویند عدالت چیست بعد از کمی فکر کردن سعی میکنیم با جمله ای آن را تعریف کنیم ، ولی همین که آن را تعریف کردیم دیگر آن مفهوم عدالت نیست ، محدود است و محصور و در فقط مصداقی است از عدالت نه خود عدالت. مفاهیم همواره مطلق هستند و این مصادیق ماست که در گذر زمان تغییر میکند و به نوعی خود را کامل تر می یابد .

آزادی مفهومی است متعالی و مطلق که مانند دیگر مفاهیم هرگز متعیین نمیشود . آنچه ما تعریفش میکنیم، برای یدست آوردنش تلاش میکنیم، و فکر میکنیم که داریم یا به دست آورده ایم مصادیقی از آزادیست. آنچه ما همواره با آن مواجه هستیم تنها احساس آزادیست و رهایی. احساس آزاد بودن جدا از خود آزادیست . ما همواره برای آزادی تلاش میکنیم ولی این طور نیست که ما یک روز بگوییم  که آزادی حقیقی را به دست آورده ایم ، نه ، ما تنها خود را به این مصادیقی که فکر میکنیم کاملند فریب میدهیم. ما تنها سعی میکنیم مصادیقی را که برای خود تعریف کرده ایم را متعیین کنیم و میبینیم که در تاریخ مبارزات بشر برای آزادی چقدر از این تعاریف وجود داشته و در طول تاریخ چه تغییراتی کرده . آیا این تعاریف کامل هستند؟ 

مفاهیم انسان، عدالت و آزادی، مفاهیمیست کامل ، مطلق و متعالی در درون ما و ما با تعاریف و مصادیق گوناگونی از آنها به سوی کمالشان و تحققشان در پیشیم. و آنچه در طول تاریخ ما اسیرش شده ایم، به ما خورانده اند و به خیال باطلی فریفته اند و متوقف کرده اند، چیزی نیست جز احساس عدالت و آزادی. و اولین نشانه اسارت انسان داشتن احساس آزادیست و فریفتن خود به آن و متوقف شدن در آن.        

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٧ - امير شعبانپور

وقت

خوش نازکانه میروی ای شاخ نو بهار
کاشفتگی مبادت از آسیب باد دی

 بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکروی

زمان جزو مفاهیمی است که ما همواره با آن درگیریم و آن را میفهمیم بدون آنکه شاید پیش از آن راجب اش فکر کرده باشیم. من در زمان هستم اما مفهوم این زمان در درون من است و پیوستار این زمان به واسطه من . زمان به خودی خود زمانمند نیست و زمانمندی زمان به واسطه من است . زمان استمرار نفس من است به واسطه در جهان بودن . زمان امریست که در مواجه با انسان مفهوم پیدا میکند. اما مواجه من با این زمان چیست ؟ من در کجای این زمان هستم ؟ من اینجا میخواهم دو اصطلاح را از هم جدا کنم . یکی زمان و دیگری وقت. وقت در حقیقت استمرار نفس من حاضر است در مواجه با زمان . شاید در اینجا بتوان وقت  را فرصت نیز نامید. زمان امری است جاری ، متعلق به دیروز و امروز و فردای تاریخ من و تمام سهم من از این زمان وقت من است. ما هیچگاه از زمان کم نمی آوریم و این وقت است که ما همیشه از آن کم داریم. وجود من در مواجه با این زمان وقتی به من میدهد. و چه آسان این وقت برای ما میگذرد تا لحظه مرگ . اصلا وقت و مرگ با هم می آید. زمان همیشه وجود دارد چه ما باشیم و چه ما نباشیم .در لحظه مرگ زمان تمام نمی شود ، زمان برای من به اتمام میرسد که این زمان همان وقت من است. در لحظه مرگ این زمان نیست که تمام میشود بلکه این وقتست که دیگر فرصتی برای ما نمیگذارد. فراموش نکنید که همان طور که گفتم وقت نیز خود بخشی از زمان است.
اما مرگ ، مرگ همواره  در کنار من هست و من آن را از طریق اطرافیانم میبینم ،‌ ولی هیچ گاه آن را به درستی نمیشناسم چرا که مواجه من با مرگ همواره از طریق دیگران است و آن دم که خود میخواهم با آن مواجه شوم و آن را تجربه کنم و بفهمم  این منم که دیگر نیستم. یا بهتر بگویم ، مرگ هست ، این منم که در مواجه با مرگ نیستم. زمان هست ولی وقت من از این زمان تمام است .
هایدگر میگوید هر کس دو وجود دارد و هر وجود متعلق به زمانی. یک وجود اینجایی است و متعلق به زمان فانی و وجود دیگر آنجایی است و متعلق به زمان باقی وجود انسان نسبی است . وجودی همینجای و همانجایی. انسان موجودی است بینابین دو زمان ، زمان فانی و زمان باقی. به طور کل حرکت انسان از فنا به بقاست . گذر از زمان فانی اینجایی و رسیدن به زمان باقی آنجایی. و این تنها با  مرگ آگاهی امکان دارد و در این لحظه است که انسان به وجود خودش آگاه میشود و هستیش برایش معنا پیدا میکند.
این وقت و مرگ همواره برای ما امری فرا دستی بوده که هیچگاه برایمان موضوعیت پیدا نمی کندو بجای آن ، تو دستی و آن چیزی که همواره برای ما اصالت داشته ، اکنون زدگی ، انسان محوری ، خودبنیادی و نفس اماره بوده است. و علی چه زیبا میگوید : همواره چنان رفتار کن که گویی فردا خواهی مرد و چنان رفتار کن که گویی جاودانه زنده ای. مرگ و جاودانگی در اینجا تناقض نیستند . این یک گذر است از فنای اینجایی به بقای آنجایی. اما ، اکنون من همیشه به خیال فردایی سپری میشود که وجود من در آن خود سئوال است و این حوالت انسان امروز است.
بمیرید، بمیرید، از این مرگ نترسید       
کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید
بمیرید ، بمیرید و از این نفس ببرید                                                  
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
اینجا منظور فنا نیست ، بقاست . مرگ نیست ، نو زایشی است در وجود انسان برای گذر از دیروز و امروز و فردا به سوی پس فرا.
پناه میبرم به خدا از فریب لیل و نهار. روز و شب که پی هم میآیند من را به امید فردای فانی می فریبند و اصالت را به گذشته دیروز و اکنون حال و آینده فردا میدهند . این قفلت است از وجود و زمان باقی و دادن اصالت به وجود و زمان فانی.                                                           
مرگ آگاهی خود یک تجربه مرگ است آندم که انسان از زمان پوچ و عبث  دیروزی و امروزی و فردایی میگذرد و با آگاهی و شناخت نسبت به خویشتن خود به سوی پس فرا میرود. مرگ آگاهی خود آگاهی به زنده بودن است ، آگاهی به وجود خود. و برای آگاهی از مرگ راهی جز مردن نیست. 

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

طامات تا بچند و خرافات تا بکی
بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی
خوش نازکانه میروی ای شاخ نو بهار
کاشفتگی مبادت از آسیب باد دی
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکروی
فردا شراب کوثر و حور از آن ماست
امروز نیز ساقی مهروی و جام می
باد صبا ز عهد صبا یاد میکند
جان دارویی که غم ببرد در ده ای صبی
در ده بیاد حاتم طی جام یک منی
تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی
مسند بباغ بر که بخدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است نی
بشنو که بلبلان چمن راست کرده اند
آهنگ چنگ و بربط و مرغول نای و نی
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را بزیر پی
حافظ حدیث سحر فریب خوشت رسید
تا حد چین و مصر و باطراف روم و ری

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ٩ فروردین ،۱۳۸٧ - امير شعبانپور

ديدبان خليج فارس

 

 

خداوند بپاياد اين سرزمين را از دروغ، از خشك‌سالي و از سپاه دشمن.
داريوش بزرگ - سنگ‌نوشته‌ي بيستون

جمعي از دوست داران ايران زمين و خليج هميشگي فارس ، براي حمايت از نام خليج فارس و كمك به بهبود و ارتقاع وضع اين خليج نيلگون با راه اندازي پايگاهي به نام     ديدبانان خليج فارس اقدام به اطلاع رساني در خصوص وضعيت و تاريخچه اين خليج كرده اند و در اين راستا ميثاقنامه اي نيز تنظيم شده كه پس از ورود به پايگاه در صورت تمايل ميتوانيد به جمع حاميان اين طرح بزرگ ملحق شويد.                                                                              

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - امير شعبانپور

اتوپیای تخیلی و جامعه آرمانی

امروزه وقتی که هرجا صحبت از اتوپیا یا مدینه فاضله ای که آرزویش را داری کنی متهم میشوی به این که انسان خیال پردازی هستی ، خیلی ایده آلیستی فکر میکنی ،میگویند دنیا که با این تخیلات و آرزوها نمی چرخه و به هر حال هر کس یک جوری از این اتوپیا در فراره ، چون فکر میکنه تلاش برای  چیزی که هرگز به تحقق نمیرسه کاریست عبث و بیهوده . 

هر مکتب ، مذهب و یا انسانی نسبت به جهان بینی و ایدئولوژی که به آن اعتقاد دارد دارای اتوپیا میباشد . تمام خواست مکتبها و فلسفه ها که بخواطرش به وجود آمده اند تلاش برای رسیدن به جامعه و در پی آن انسان ایده آلی است که در آن تمام آرمانها و ارزشهایی که به آن اعتقاد دارند تحقق می یابد و بی شک مبنای اصلی تمام این مدینه های فاضله چیزی نیست به جز عدل و عدالت ولی تفاوتشان از آن جهت است که هر کدام عدالت را در یک چیز میبینند و براساس آن تفسیری که از عدالت خود دارند ، دنیای آرمانی خود را طراحی میکنند.

در حقیقت اتوپیا اوج شدن هر مکتب و مذهب است که برای رسیدن به آن تلاش میکند تا به آن جامعه آرمانی که همواره آرزویش را داشته برسد . مدینه فاضله برای افلاطون یونانی بود که در آن همه دارای فضیلت اخلاقی هستند و حکمرانان ، در آن حکومت می کنند و بردگان ، بردگی . مارکس و انگلس دنیایی را آرزو میکردند که در آن هیچ طبقه ای وجود ندارد و همه با هم برابرند و همه به یک اندازه از منابع و تولید برخوردارند . لیبرالیسم در جستجوی دنیای آزادی بود که در آن هیچ مرزی وجود ندارد و همه میتوانند در آن آزادانه تجارت کنند ، و دولت فقط به حفظ آزادی شهروندان مشغول باشد و دخالت در زندگی شهروندان را به حد اقل برساند.

آرزوی رسیدن به اینها بود که تمام تحولات و انقلاب های تاریخ ( قرون وسطی و حکومت کشیشان ، انقلاب بورژوازی و ثرمایه داری ، انقلاب کمونیستی ، انقلاب سوسیالیستی ، انقلاب دمکراتیک و .... ) را  رقم میزد و شاهد بودیم و دیدیم که هیچ کدام از این اتوپیا ها در هیچ انقلابی به معنای واقعی آن محقق نشد .

بشر وارد عصر واقعیت گرایی و رفتار عقلایی شد ، تمام درک ما از دنیا به اندازه شهود حسی نزول پیدا کرد و اتوپیا به نسیان رفت و آرمان خواهی ، خیال پردازی شد و مصلحت پرستی ، واقع بینی .  

هر کس آرمانی دارد که برای آن زندگی میکند ، مبارزه میکند و میمیرد . هر مبارزی آرمانی دارد و آتوپیای هرمبارزی تمام شوق بودن و دلیل رفتنش است . هدف رسیدن به آرمان شهر و ماندن در آنجا نیست که این خیالی بیش نیست ، بلکه هدف رفتن بسمت آن شهر آرمانیست ، حرکتیست از اینجا که هستم به سمت کمال مطلوبم مثل عارفی که به سمت خدا میرود ، نه بخواطر رسیدن به او بلکه به شوق رفتن به سوی او ، یعنی همواره در حرکت بودن ، همواره مطلوب را طلب کردن .

در اتوپیا نیز تو هرگز به آن مدینه فاضله نمیرسی ، بلکه به عنوان یک نمونه ایده آل به سویش حرکت میکنی . نمی خواهم بگویم که باید واقعیت ها را نادیده گرفت ، بلکه راه رسیدن به اتوپیا از میان همین واقعیت ها میگذرد ، با واقعیت هاست که ما دنیا را میشناسیم ولی واقعیت ها چگونه رفتن را مشخص میکنند نه کجا رفتن را . انشتین میگوید :" دانستن آنچه هست دروازه ها را یکسره به سوی آنچه باید باشد باز نمیکند" .

نه باید آن قدر ایده آلیست بود که دیگر واقعیت ها را ندید و نباید آن قدر رئالیست بود که یکسره ایده آلها را  رد کرد و به دور انداخت . بلکه باید واقعیت ها را شناخت و از طریق این واقعیت ها قدم در راه ایده آل ها گذاشت . شاید ما  هرگز به آزادی و عدالت حقیقی نرسیم ،_ حتی ما هنوز به یک تعریف درست از این دو واژه هم نرسیده ایم _ ولی باید همواره برای رسیدن به آن تلاش کرد یعنی قدم گذاشتن در راه آزادی و عدالت. چکسی میتواند تأثیری را که همین اتوپیای خیالی مارکس که اسمش را جامعه کمونیستی نامید را دراروپا نادیده بگیرد ، اتوپیایی که آنچنان موجب تحرک طبقه کارگر شد که دولت های سرمایه داری را مجبور کرد تا به نفع طبقه کارگری که تا آن روز هیچ گونه حقوق اجتمایی را نداشتند قانون تصویب کند و اتحادیه های کارگری تشکیل شود . این طبقه کارگر هرگز به آن شهر رویایی که فکر میکرد نرسید ولی در راستای حرکت به سوی همان آرمان شهر بود که خود را در برابر طبقه بورژوا دارای حق و حقوقی دید. وقتی مردم الجزایر داشتند برای رسیدن به آزادی مبارزه میکردند، هرگز نمیگفتند که آزادی حقیقی ، حق انتخاب حقیقی ، عدالت و برابری یک رویاست همان طور که تا سال 1955 نیز هنوز در هیچ کشوی به معنای واقعی محقق نشده بود ، ولی در این میان فرانسیس فانون ( دکتر روانشناس الجزایری که تأثیرش در انقلاب الجریره در برابر فرانسه غیر قابل انکار است و سارتر او را به مثابه انگلس میدانست ) از دنیای دیگری حرف میزند وهمه را یکسره به آن میخواند ، چرا که میخواست شوق حرکت را در میان تمام کسانی که دیگر توان مبارزه ندارند بیدار کند. تا بگوید ایده آل را باید در حرکتی انقلابی ساخت نه در انتظارش ایستاد و افسوس همه آن چیزهایی که نداشت را خورد . می خواست بگوید اتوپیا مکان نیست ، مسیر است ، هدفی است که راه را نشان میدهد.   

ما دیگر از تمام آن مکتبها و مذهب های آزادی بخش ، فقط به جرمه اینکه در جستجوی مدینه فاضله بودند فاصله گرفته ایم و ترکشان کردیم به اسم اینکه دنیای امروز دنیای عقل است و منطق و هر چیزی که عقل نفهمد و حواس درکش نکند را یکسره باید رد کرد . و اینچنین شد که آزادی و دمکراسی را که باید شروع حرکتمان میشد ، توقف گاه خویش کردیم .

صحبتم راجب خیال پردازی ویا اتوپیای خیالی نیست که خود نیز با آن مخالفم ، حرفم از آرمان شهر و جامعه آرمانیست که هر کس در ذهن خود میسازد ، اما نه با خیال و نادیده گرفتن واقعیت ها بلکه آرمان شهر خود ایده آلی است که شروع اش با شناخت است ، شناخت تمام جبریات و واقعیت های طبیعت ، تاریخ ، شناخت سنت های حاکم بر جامعه  آنگاه پس از این شناخت و آگاهی ، آگاهی از تمام آن چیزهائی که نداریم  و در پیش حرکت ، حرکت با عظمی راسخ و ایمانی قوی به سوی ...

اتوپیا ، آبادیست ، چاه کوچکی است در گوشه ای از کویر ، اتوپیا دلیل و شور گذشتن از کویرست برای رسیدن به آبادی .

و فرانتیس فانون چقدر زیبا از این رفتن برای مردمش سخن میگوید : " برویم رفقا ، بهتر است از هم اکنون تصمیم بگیریم و از این ساحل دور شویم. برماست که دیواره این شب دیرپا و تیره دلی را که در آن غرقه بودیم بشکافیم و از آن بیرون آییم . خورشیدی که فردا در برابر ما طلوع میکند باید ما را استوار،اندیشمند و گستاخ بیابد."

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦ - امير شعبانپور

مديريت پسماند

بخش پایانی

پس از صرف غذا نوبت به پانل دوم رسید. موضوع پانل دوم پردازش پسماند بود .و بیشتر روی مباحث آماری و یک سری اعداد و ارقام چرخید ، که به علت خسته کننده بودن بحث چیز زیادی ازش نفهمیدم و به همین خاطر از توضیح این پانل صرف نظر میکنم ولی در مجموع نکات مهم این پانل به شرح زیر میباشد .   

  • 37 درصد  متان و ارد شده در جو از زباله های شهری است و 10 درصد آن از فضولات حیوانی .
  • در این میان رگولاتور های گاز شهری که عموما در جلوی خانه ها دیده میشود به علت مکانیزم کاریشان همیشه مقداری از گاز درون لوله ها را وارد جو میکند .
  • نکته قابل توجه این است که گاز متان نقش مهمی در تغییرات اقلیمی ایفا میکند که این نکته بسیار مهمی است .
  • در حال حاظر نیروگاه های زباله سوز در دنیا قادر هستند 3000 مگا وات برق تولید کنند که این نیروگاه ها در برابر نیروگاه های فسیلی بسیار مقرون به صرفه تر هستند. 

پانل سوم : توجیه فنی و اقتصادی و زیست محیطی مدیریت پسماند

در این قسمت پس از اعلام اینکه 58 درصد گازهای گلخانه ای ایران از زباله ها متصاعد میشود که نیاز به افزایش جمع آوری و کنترل گازهای محل دفن ( LFG )بسیار ضروری میباشد ، روشی با عنوان "احیاء زباله های قدیمی (RDF ) برای حل این مسئله معرفی شد .

معیارهایی که برای RDF وجود دارد عبارتند از :

ترکیب های پسماند ( قابل احتراق ، غیر قابل احتراق ، پسماند خطرناک )

مشخصات فزیکی ( چگالی ، رطوبت ، گرد و غبار ، ارزش حرارتی )

فلزات سنگین ( Hg ، Cu ، ZN ،...)

در این روش پس از خرد کردن و جدا سازی مواد ارزشمند از زباله های دفن شده قدیمی ، مواد غنی از انرژی از زباله غربال میشوند . پس از این مرحله مواد سنگین نیز از زباله جدا میشوند و مجدد خرد میگردد و برای RDF آماده میشود .

پس از معرفی این روش عده ای از حاضران از آن ایراد گرفتند که این روش در شرایط فعلی کاربردی و بصرفه نیست.

اما مهم ترین و از نظر من و خیلی از کسانی که در سالن حضور داشتند ، کاربردی ترین و شاید درست ترین روش برای حل مشکل پسماند و بازیافت که کاملا توجیه فنی، اقتصادی دو زیست محیطی داشت در آخرین سخنرانی و از زبان خانم دکتر شیرزادی ( مدیر سازمان بازیافت کرمانشاه ) بیان شد که کاملا مسیر جلسه را تغییر داد :

شیرزادی در شروع صحبتش یک ظرف بطری آب معدنی را که در جلسه بر روی میزها گذاشته بودند تا میهمانان بنوشند را برداشت و خطاب به حاضران گفت : ما درهالی صحبت از پسماند میکنیم که خود در حال تولید آن هستیم . شاید حدود 15 درصد پسمانها از مواد بسته بندی باشد ولی در نسبت حجمی این مواد فضای زیادی را اشغال میکنند و یکی از بزرگترین مشکلات ما همین مواد بسته بندی هستند. کارخانه ها تولید میکنند و ما مصرف میکنیم ، و باز کارخانه ها تولید میکنند و باز ما مصرف میکنیم و این چرخه به صورت همیشگی وجود دارد و تنها راه کنترول این چرخه یک چیز است.

یک زمان در آلمان تولید کننده ها بخاطر سود خودشان هر روز تولیداتشان را بیشتر میکردند و مردم هم به همین نسبت مصرفشان را بیشتر کردند. تا جایی که آنقدر مقدار زباله ها زیاد شد که شهرداری ها اعلام کردند ما دیگر قادر به جمع آوری و بازیافت این همه زباله نیستیم و شروع به اعتراض در برابر تولید کننده ها شدند و پس از این اتفاق در آلمان قانونی تصویب شد که تولید کنندگان را جوابگو و مسئول مواد پسماند میدانست .

در حال حاضر بخش بسیار مهمی از زباله های ما شامل مواد ماشینها ( روغنها و قطعات اوراقی ) ، دستگاه های الکترونیکی _وی پرسید: ایا میدانید ماشین حساب و گوشیهای مبایلی و بسیاری چیزهای دیگر که وارد سیستم زباله کشور میشود چه میشود  ؟_ و مهمترین آن یعنی تولید پسماند بسته بندی از منازل میباشد .

شیرزادی گفت : چگونه امکان دارد شهرداری بتواند چه با استفاده از بخش خصوصی و چه خودش این پسمانه ها را جمع آوری و بازیافت کند در حالی که این کار هیچ توجیه اقتصادی نه برای شهرداری و نه برای بخش خصوصی ندارد . ما باید در برابر تمام این تولید کننده ها دست به شورش بزنیم .

در آلمان موسسه ای تشکیل شد که نماینده تمام صنایع آلمان شد ، با یک علامت خاص که هر کالایی که تولید میشد باید با تایید این موسسه تولید میشد . نام این روش DSD ، با علامت نقطه سبز یا که به معنی بازگشت به چرخه است و در ایران این علامت را روی ظروف میزنند و فکر میکنند که این علامت یعنی قابل بازیافت و متأسفانه در کنار آن

نیز یک علامت میزنند که یعنی بنداز تو سطل زباله.

در آلمان مصرف کننده هنگام خرید کالا ، پول خرید ، بازیافت و جمع آوری را روی جنسی که میخرد میپردازد و این باعث میشود که مصرف کننده به علت هزینه بالا کمتر مصرف کرده و تولید کننده هم که خود باید مسئولیت جمع کردن زباله ها ، بازیافت و هزینه آن را قبول کند سعی میکندتولیدش را کمتر کند و این یعنی زباله کمتر .

آمار نشان میدهد که هر ایرانی روزانه 17 کیلو زباله بسته بندی تولید میکند چون هیچ مسئولیتی در برابر این زباله هایی که تولید کرده احساس نمیکند.

تولید کننده نسبت به میزانی که تولید میکند و مصرف کننده ها هم نسبت به میزانی که مصرف میکنند مسئول هستند  ونباید تمام کار را گردن شهرداری انداخت .     

شیرزادی گفت : بعضی ها میگویند که در آلمان اگر شما زباله خود را داخل سطل بیندازید ، به شما پول میدهند در حالی که این اشتباست . در آلمان هر خرید ودیئه ای دارد تا مشتری محصول خریداری شده که حالا تبدیل به زباله شده است را پس آورد . یعنی در حقیقت شما همان پول اضافه ای را که به عنوان هزینه جمع آوری زباله روی جنس خریداری شده می پردازید  را پس گرفه اید که این خود یک روش جمع آوری زباله های بسته بندی است .

قانون پسماند در سال 83 تصویب شده ولی تا امروز اجرا نشده .

بخشی از پیشنهاد های خانم شیرزادی :

  • ایجاد قانون برای پسماند ها
  • درخواست همکاری از اروپا
  • شناسائی تولید کننده ها
  • تایین تعرفه هزینه های آموزشی و بازیافت حساب شود
  • صدور مجوز استفاده از علامت سبز
  • تشکیل موسسه نظارت بر تولید و تولید کننده ها
  • اطلاع رسانی به شهروندان .

و تنها از این راه است که جمع آوری و بازیافت پسماند توجیه اقتصادی پیدا میکند .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - امير شعبانپور

مدیریت پسماند

بخش اول

دوست دارم اگر قرار است بر خاک ایران بوسه بزنم ، بر خاک پاک ایران بوسه بزنم .

هفته پیش در تاریخ یکم و دوم اردیبهشت در هتل المپیک همایش با عنوان همایش ملی مدیریت پسماند برگذار شد که من هم با کمک دوست خوبم حسام توانستم در این برنامه شرکت کنم .

این همایش در دو روز و چهار پانل برگذار شد که سه پانل آن در روز اول و پانل چهارم در روز دوم به همراه مراسم اختتامیه برگذار شد .

متأسفانه من فقط توانستم در روز اول این برنامه شرکت کنم و در اینجا هم قسط دارم خلاصه ای از مطالبی که مطرح شد را بیان کرده و در نهایت خلاصه ای از یکی از مغاله ها که فکر میکنم بهترین بود را مطرح کنم .

 

پانل اول : تفکیک از مبداء و مکانیزاسیون

 

در این پانل  یک سری مشکلات و یک سری نکات و راه حل ها یی از جانب سخنرانان مطرح گردید که در زیر شرحی از آن را میخوانیم . 

 

 مشکالات موجود :

  • عدم هماهنگی بین بخشی در ارگانهای مسئول
  • صرف هزینه زیاد در یک قسمت
  • کمبود مطالعه و نداشتن اطلاعات کافی از کمیت و کیفیت پسماندها  
  • محدود بودن متخصصان
  • وجود ابهاماتی چند در قانون زباله و احیانا آیین نامه های تدوینی
  • عدم مدیریت صحیح
  • عدم شناخت کافی مسئولین
  • نبودن کارخانه های بازیافت 
  • نداشتن برنامه مشخص
  • مصرف بی رویه
  • جمعیت عدم آگاهی و توجه از جانب مردم
  • عدم اجرای قوانین  

راه کارها :

  • دادن دید اقتصادی به شهروندان
  • همکاری و کمک گرفتن از بخش خصوصی
  • استفاده ازبرنامه های اجرایی ارزیابی شده  
  • اطلاع رسانی ، آموزش و فرهنگ سازی شهروندی
  • بهبود ساختار مدیریتی
  • توجه به فرهنگ مردمی با کمک  NGOها
  • ارتقاء سیستم های دفع
  • کاهش تولید زباله
  • بازیافت از مبداء
  • بیوکامپوست

به طور کلی اکثرنظر ها حول این محور میچرخید که در حالی که پراکنده بودن مواد زائد باعث  ایجاد خطرهای زیست محیطی و آلودگی شده با با این حال این قضیه نه در میان مردم و نه در میان مسئولان هنوز به صورت جدی مطرح نیست .

یکی از مهم ترین منابع تولید پسماند های خطرناک منازل است، چرا که میزان استفاده از دارو در منازل زیاد است و این اصلأ مورد توجه قرار نمی گیرد .

جایگاه مشارکت مردم در سیستم مشخص نیست و در حالی که میزان مصرف مردم و به نسبت آن تولید زباله بخاطر کمبود آگاهی و نداشتن دغدغه مندی روز به روز بیشتر شده و هنوز مردم فکر میکنند که باید ریخت و پاش کنند و این شهرداری است که باید جمع کند . مشارکت مردم تا زمانی که آگاهی کافی نداشته باشند و به باور نرسیده باشند انتظار بیحوده ای است .

ریختن زباله در بعضی از کشورها جریمه دارد و به کسی که محیط زیست را کثیف میکند به دید مجرم نگاه میکنند ولی در ایران ما هیچ قانون مجازاتی برای این کار نداریم و اگر هم داریم اجرا نمیشود .

تصمیم را مسئولین میگیرند و فقط از مردم میخواهند که اجرا کنند ولی اگر مردم خود در تصمیم گیری نقش داشته باشند چون علت را درک میکنند باعث ایجاد حساسیت و بالا رفتن مشارکت مردمی میشود .

NGOها زمانی میتوانند موفق عمل کنند که که از جانب شهرداری همایت شده و  با هم هماهنگی کامل داشته باشند .   

استفاده کردن از بخش خصوصی برای حل جمع آوری پسماند و بازیافت آن بسیار مفید و مقرون بصرفه برای شهرداری است و البته زمانی میتوان از این بخش انتظار همکاری داشت که برایش صرفه اقتصادی داشته باشد و این خود مسئله مهمی است . یکی از مسئولان وزات نیرو نیز برای حل این مشکل اعلام کرد که اگر بخش خصوصی بتواند کارخانه تولید پسماند به انرژی بسازد این وزارت حاضر است این انرژی تولیدی از آنان بخرد.   

عدده ای از کم بودن ناوگان جمع آوری ایراد گرفتند که یکی از مجریان گردانده همایش پاسخ داد ما تنها کشوری هستیم در دنیا که دو نوبت در روز برنامه جمع آوری زباله داریم و باید قبول کرد مشکل ما این نیست و باید در جای دیگر دنبال علت گشت .   

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - امير شعبانپور

زمان

زمان جزو مطالبی است که در فلسفه بحث های متعددی از آن شده . زمان جزئی از هستی است و رابطه هر چیز با زمان نشان دهنده هستی آن است . و اصولا هر چیزی که در جهان وجود دارد به نوعی محصور به زمان است و تنها این واجب الوجود است که در ماورای زمان وجود دارد .

زمان از بی نهایت لحظه تشکیل شده و این بی نهایت لحظات که پشت سر هم واقع شده اند و هر لحظه جانشین لحظه دیگر میشود ودر این حرکت نسبت به موقعیتی که به من دارند یا بهتر بگویم ، نسبت به موقعیتی که من با آن ها دارم ، گذشته ، حال و آینده شکل میگیرد .

این سه زمان در واقع هر کدام کلیتی هستند دارای هستی و وجود مستقل که به نوعی وجود و نوع هستی من را نیز در این جهان مشخص میکنند ، پس لازم است بر روی هر کدام از این سه به صورت جدا بحث شود . البته قصد من یک بحث فلسفی نیست چرا که اصلا کار من فلسفه نیست و از این که این بحث را مطرح کردم قصد دیگری دارم و چون بیشتر آنچه که به منظورش این متن را مینویسم در مورد زمان حال و اهمیت آن است به ناچار برای راحت بیان کردن مسئله این زمانها را ازترتیب خارج کرده ام .

گذشته :

تقریبا میتوان گفت ، گذشته شامل تمام چیزهایی است که یک زمانی وجود داشته ولی در حال حاظر وجود ندارد ، و برای ما به یک خاطره تبدیل شده . گذشته را در رابطه ای که با حال حاظر دارد میتوان شناخت و ارزش گزاری . در حقیقت گذشته یک نوع نیستی است که قبلا دارای هستی بوده ، وجود داشته ، فقط رابطه اش با زمان حال قطع شده است و همواره به صورت یک تخیل در زمان حال می لغزد . وقتی که ما خاطراتمان را به خاطر می آوریم در حقیقت به آن چیجزی که یک روزی دارای هستی بوده و حالا به نیستی فرو رفته نوعی هستی تخیلی داده و آن را به زمان حال می آوریم و یعنی گذشته با اینکه به نیستی فرو رفته و رابطه اش با زمان حال قطع شده ولی همواره اثر خود را در زمان حال دارد .  

آینده :

آینده هستی است که به مرحله وجود نرسیده ، و در درون هر هستی همواره موجود است . آینده حاصل همان هستی است که در گذشته وجود داشته ، در حال، هست و به سوی هستی آینده خویش میرود ، یعنی "بودنی" است که به سمت "شدن" میرود . به قول سارتر (( آینده ای که من در انتظارش هستم کاملا حالت امکان خودم است که میتواند چیز دیگری شود )). آینده ساخته انتخابی است که من در زمان حال کرده ام یعنی ما با هر انتخابی که میکنیم در همان حالی که به سمت آینده میرویم ، آینده را میسازیم  و چگونگی وجود داشتنش را تعیین میکنیم . آینده در هستی خود همان چیزی است که من میتوانم آن باشم .

بحثی که من اول روی گذشته و آینده کردم قصتم نشان دادن اهمیت زمان حال در شکل گیری گذشته و آینده بود و به نوعی میخواستم رابطه این دو هستی را با زمان حال نشان دهم .

حال:

زمان حال ، چیزی است که وجود دارد ، و بر خلاف گذشته ای که دیگر وجود ندارد به طرف آینده ای میرود که هنوز نیامده . همان طوری که گفتم زمان از بی نهایت لحظات تشکیل شده و هر لحظه جانشین لحظه دیگر میشود . حال به گذشته تبدیل میشود ، آینده به حال و این سه همیشه در حال جانشین شدن یکدیگرند . حال در همان حالی که گذشته را به وجود می آورد و میسازد ، چگونگی امکان آینده را نیز مشخص میکند . 

 اما این حال چیست و در کجای زمان قرار دارد ؟

حال دقیقا نقطه مشترک بین گذشته ای است که دیگر وجود ندارد و آینده ای که میخواهد به وجود بیاید . چیزی است به کوچکی یک لحظه و تنها چیزی است که کاملا وجود دارد . یک هستی کامل در برابر من ، ولی فقط به اندازه یک لحظه که من آن را لحظه انتخاب میگویم . و چون وجود من در هر لحظه در زمان حال واقع است پس من در هر لحظه در حال انتخاب هستم و این انتخاب من است که گذشته را میسازد و تکلیف من را در برابر آینده مشخص میکند . فراموش نکنید که زمان فقط در برابر موجوداتی معنی میدهد که دارای هستی برای خود هستند یعنی تمام موجوداتی که دارای "خودِ""خودآگاه" هستند ، نه اشیائی مثل میز و صندلی که هستیشان وابسته به هستی من است .( انسان در همان حال که از جهان اطراف خود آگاهی می یابد ، نسبت به خود نیز آگاه میشود و به خود در برابر تمام هستی های دیگر هستی مستقلی میدهد ولی این در مورد چیزهایی مثل میز و سنگ حاکم نیست ) .

پس میبینید که من در هر لحظه در حال انتخابم و با هر انتخاب خود در حال آفریدنم ، آفریدن گذشته ای که دیگر وجود نخواهد داشت و آینده ای که هنوز نیامده و این مرا مسئول میکند ، من که در"حال" قرار دارم چون همواره انتخواب میکنم  پس همواره مسئولم ، مسئول آینده خویش و این کار من را مشکل میکند. انتخواب چیزی است که نمیتوان از آن فرار کرد ، حتی زمانی که ما انتخاب میکنیم که انتخاب نکنیم در حقیقت باز هم یک انتخاب کرده ایم ، می بینید که چقدر اینجا کار من مشکل میشود. انتخواب و مسئولیت ، دو چیزی که هیچ گاه از هم جدا نمیشوند و هیچ کدام بدون دیگری تحقق نمی یابد . من همواره اسیر زمان هستم و هیچ راه فراری ندارم جز انتخاب  تا زمان مرگ  که هستی خود را به نیستی بسپارم.

در آخر دوست دارم صحبتم را با جمله ای بسیار زیبااز سارتر  به پایان ببرم .

(( در حال مرگ دیگر کسی نیست که از ما دفاع کند و همه ما را به حال خودمان وامی گذارند و با خود فکر میکنیم از ابتدا چه بوده ایم اما دیگر فرصت آن را نداریم که چه باید باشیم.

پشیمانی هم آخرین برگی است که برای ما باقی مانده و به وسیله آن در گذشته خود فرو میرویم و در آن حال مرگ با آنچه که بر ما گذشته ستیزه میکند )) 

                                                                                   

                                                           

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦ - امير شعبانپور

مبارزه

يه جمله زيبا از ويكتور هگو در اول كتاب " آنها كه زنده اند " اثر ژان لافيت هست كه هر بار ميخونم حسابي بهم انرژي ميده .تعريفي كه هگو از انسان زنده ميده خيلي جالبه. واقعا چه كساني زنده اند ؟ هگو بسيار قشنگ به اين سئوال پاسخ ميدهد ، " آنها كه پيكار ميكنند ". خيلي از متفكريني كه در روند تحولات اروپا نفش بسزايي داشتند نيز تقريبا راز پيروزي انسان در دنيا و بر تمام جبرهاي محيطش را چيزي نميدانستند جز مبارزه . "نيچه" به انسانهاي ضعيف پيشنهاد ميكند كه بروند و خود را بكشند ، "ماركس" زندگي را سراسر مبارزه و پيكار ميدانست ( طبق نظريه ديالكتيك ماركس تاريخ چيزي نيست جز برخورد طبقات اجتماعي و مبارزه اي است مداوم بين طبقه كارگر و سرمايه داري) . بگزريم نميخواهم زياد وارد بحث هاي فلسفي قضيه بشوم.

من علت تمامي پيشرفتهايي كه در اروپا بخصوص از زمان رنسانس و اومانيسم كه انسان را جانشين خدا در زمين كرد را چيزي جز رسيدن به اين انديشه نميدانم . اينكه اروپا در يك زماني از تاريخ دنيا را در دست خود داشت چيزي نبود جز رسيدن به اين فرهنگ و اون فرهنگ مبارزه ، فرهنگ پيكار ، تلاش و تسليم نشدن بود و اين چيزي است كه ما كم داريم . شايد هم مشكل اينجاست كه ما فكر ميكنيم مبارزه زمان دارد ، يك دوره براي يك هدف مشخص مبارزه ميكنيم و بعد مينشينيم و راحت زندگي ميكنيم . اين اشتباه است ، همان كاري اشتباهي كه ما در مورد تمام مبارزات و قيام هاي اجتماعي و سياسي در طول تاريخ ايران كرديم و نتيجه نگرفتيم. همان اشتباهي كه در انقلاب ايران كرديم ، يك دوره آمديم ، مبارزه كرديم ، انقلاب كرديم و بعد ... ديگر هيچ ، نشستيم و نظاره كرديم.

نميخواهم سرتان را رو درد بيارم و مطلب رو خسته كننده كنم. يك نظر شخصي بود كه گفتم با شما هم مطرح كنم و بگم كه من تنها راه رسيدن به آزادي و آبادي و اصولا حركت جامعه را در چيزي جز مبارزه نميبينم . به هر حال نقش و تاثيري كه هگو در تفكرات اروپا و مخصوصا فرانسه گذاشت غير قابل انكاره  و شايد جمله هاي اين مرد بزرگ بتونه راهنماي زندگي ما هم باشه.

 

" زنده آنهايند كه پيكار ميكنند ، آنها كه جان و تنشان از عزمي راسخ آكنده است . آنها كه از نشيب تند سرنوشتي بلند بالا ميروند ، آنها كه انديشمند بسوي هدفي عالي راه ميروند و روز و شب ، پيوسته در خيال خويش يا وظيفه اي مقدس دارند ، يا عشقي بزرگ ".

                                                                  

                                                                       ويكتور هوگو

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ - امير شعبانپور

امير شعبانپور